ஜ• ۩ دریـــای مــــــن ۩ •ஜ
پسر کوچکی ، روزی هنگام راه رفتن در خیابان ، سکه ای یک سنتی پیدا کرد . او از پیدا کردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زد شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روز ها هم با چشمان باز سرش را ب ه سمت پایین بگیرد و در جستجوی سکه ها ی بیشتری باشد. او در مدت زندگیش ، 296 سکه 1 سنتی ، 48 سکه 5 سنتی ، 19 سکه 10 سنتی ، 16 سکه 25 سنت ، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده یک دلاری پیدا کرد یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت. در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ،او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرما پاییز را از دست داد . او هیچ گاه حرکت ابر های سفید را بر فراز آسمان ها در حالی که از شكلي به شکل دیگر در می آمدند ف ندید .پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد. پی نوشت ها: 1- گاهی اوقات خیلی هامون یادمون میره که برا چی او مديم و چه کار داریم.مثلا يكيش همین داستان.... طرف اصل موضوع رو بی خیال شد . بعضی از مواقع صورت مسئله یادمون میره. 2- ای با با ماه رمضونم که تموم شد .............انگار همین دیروز بود من پست قبلی رو گذاشتم. 3- عاشق پاییز نیستم اما دوسش دارم ! با همه ی سختی هاش. 4- دیشب پاییز اومدنش رو داشت تو شهر جار میزد . زمین تشنه سیراب شد. باد پاییزی که از چند روز قبل پاش تو شهر باز شده بود این دفعه با دوستاش اومد! دیشب که داشتم اومدنشونو نگاه می کردم دیدم موهام دارن تو هوا می رقصن(باد موها مو بلند کرده بود و این حالت رو خیلی دوست دارم) . الان هم داره بارون میاد آخ که چه هوایی (هوا دو نفره اس!) ...بارون و آفتاب با هم قاطی شدن! 5- از ادمایی که یه چیزی رو دوست دارن و هــــــــــــی تکرارش می کنن اونم با آب و تاب حالم بهم میخوره. مثلا می گن وای عاشق فلان چیز و فلان بازیگرم.انگار فقط خودشونن که حس عشق و علاقه دارن! 6- چه فکری درباره این عکس می کنید؟؟؟؟ حتما بهم بگین .. چند روز پیش که از مسافرت برمیگشتیم جدا از اتفاقاتی که اونجا افتاد وچیز هایی که دیدم تو راه برگشتن چیزی دیدم که یه حس درونی بهم میگه براتون بنویسم...حتما بخونید تا به یکی از زیبایی ها ی خلقت خدا پی ببرید. ... بعد از یه سفر کوتاه و پرخاطره مجبور بودیم از زیر آسمون کویر گذر کنیم.آسمون تاریکی که کویر در نبود مهر زیرش استراحت میکرد.آره منظورم همون آسمون ستاره بارونه کویر...آسمون کویر به آسمون پر ستاره معروفه. جایی که وقتی پا می ذاری توش آی ستاره آی ستــــــاره شادمهر نا خود آگاه یادت می افته و هوس میکنی که آهنگش رو گوش کنی...انگار آهنگ شادمهر چاشنی خوشمزه ای میشه برای خورن تک تک ستـــاره ها و نگاه کردن بهشون... وقتی خیلی به ستاره ها نگاه میکنی با خودت میگی آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره ...حی شب های دریای من . تو مظهر صافی و درخشندگی برای دریای من هستی و شب ها دریا من صداقت و سادگی و بخشندگی تو را یاد میگیرن و روز ها درس پس میدهند...آری ستاره هم از خورشید صداقت و بخشندگی را آموخته اند. وقتی خیلی به ستاره ها خیره شدم انگار یکی خود به خود این جمله رو درست می ذاره تو دهنم که این ترانه تا همیشه تورو یاد میاره...آره واقعا اینطوریه،بدون اين که اندکی درباره این آهنگ فکر کنم، زبانم و لبم خود به خود به هم میخورن و از دهانم این ترانه شادمهر بیرون میاد و تا آخری که از این کویر عبور می کردیم زمزمه میکردم و شاید چیزی حدود 43هزار بار تکرارش کردم. ستاره ها طلب داشتند .. آري انگار ما به آن ها بدهکار هم شده ایم..خوب البته حق هم داشتند ، چون تو این دنیایی که ما ادما برا خودمون ساختیم هیچ جایی برای پدیده ها و حتی خود انسان ها هم نذاشتیم و همه ی مایی که روی این کرهخاکی زنگی میکنیم به نحوی به آسمون و ستاره هاش بدهکارم.دود غلیظی از از کینه و نفرت اطرافشون رو فرا گرفته و ستاره های مغرور و البته صاف و صادق جایی برای خود نمایی ندارن...دلم براشون میسوزه چون خود نمایی کارشونه .بهشون دلداری میدم که روی زمین هم اینگونه اس. آخه ....آخه هر کی دیگه هم بود دلش براشون می سوخت چون این ستاره های دوست داشتنی همچین د ست هاشون رو دراز کرده بودند و خودشون رو به ما نزديك کرده بودن که هر آدمی میتونست اینو تشخیص بده ...شاید هم در پی معشوقه ی خود هستند و آنی که از همه پر نور تر است عاشق تر است ، تا به کام خود نرسد دست از طلب بر نمیداره و این جمله سر مشق ستاره عاشق شده: دست از طلب برندارم تا کام من بر آید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید. تو یه لحظه به نظرم اومد که ستاره ها فانوسند ...آره فانوس های که هرکدوم با ذره ای از خورشید روشن هستند. گویی عده ای که راهشون رو گم کردند و توی این جاده حرکت می کنند فانوس کوچکی روشن کردند تا حد اقل نه جاده را بلکه اطراف خود را ببینند ....چه زیاد هستند کسانی که اینگونه فانوس به دست فقط اطراف خود را میبینند و توجهی به خورشیدی اندکی آن سو تر با حرارت وپر نور میسوزد، ندارند . بلا خره از این جاده به نظر بلند اما خیلی کوتاه عبور کردیم به حدی کوتاه بود من وقتی چشمام رو گذاشتم رو هم و باز کردم دیدیم رسیدیم سر خیابونمون ...خیلی برام سخت بود از زیر یه آسمون کبود پر ستاره برم جایی که نور خونه ها و مغازه ها چشمام رو بزنه...الان دیگه میگفتم دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه دوباره این دل دیوونه واست دلتنگه.... پینوشت: ۱.دقیقا جایی که وقت آهنگ گوش دادن شارژ mp3 player تموم میشه ...میخواستم آهنگ شادمهر رو گوش بدم که دیدم شارژ ش تموم شده .به خاطر همن با خودم زمزمه می کردم. ۲.عددی که استفاده کردم(43هزار) فی البداهه نیست...جمع دو عدد هستش. ۳.شب و روز کویر با دریا یا هر پدیده دیگه از نظر زیبایی هیچ فرقی نمی کنه...برای این همه کویری که تو کشورمون داریم باید ارزش قائل بشیم... ۴. بعد از این اتفاق فکر می کنم ستاره ها با ما حرف می زنن...این چند شب سحر که بیدار شدم فهمیدم....خودتون باید تجربه اش کنید.. ۵. تابستونم تموم شد گرچه 23 یا 24 روز دیگه مونده و خیلی هاتونم بگین هنوز تموم نشده ولی تا بخواین به خودتون بگین ادامه داره می بینی تموم شده... با هر خوبی و بدی که بود تموم شد...خوشی زیاد داشت اما آغاز تابستونم خیلی بد شروع شد بدتر از بد...فکرشو نمی کردم اين جوري شروع بشه...نمیدونم چی بگم اگه بخوام بیشتر از این برا تون بگم گریه می کنم ...راستشو بخواین به خاطر اون اتفاق تابستون امسال به دلم نمی شینه. ای کاش اصلا تابستون نمی شد..ولی درهر صورت با گذر زمان به این بخش از زندگی می رسیدیم.. من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد نفس پاک شقایق را در سینه کوه همه را می شنوم و می بینم من به این جمله نمی اندیشم ای سرا پا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم... روز قسمت بــود. خدا هستی را قسمت مي كرد . خدا گفت :چیزی از من بخواهید . هرچه که باشد شما را خواهم داد . سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا خیلی بخشنده است. و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز . یکی دریا را انتخاب کرد و دیگری آسمان را . در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از هستی نمی خواهم . نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ . نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه دریا . کمی از خودت ، تنها کمی از خودت را به من بده . و خدا کمی به او نور داد . نام او کـــــرم شـب تاب شد . خدا گفت آن که نوری با خود دارد بزرگ است ، حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی. خـــــدا رو به دیگران گفت : کاش می دانـستید که این کرم کوچک ، بهترین را خواست . زیرا که از خـــدا جز خـــــدا نباید خواست. هزاران سال است که او می تابد . روی دامن هستی میتابد . وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمیداند که این همان چراغی است که روز ی خــــدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است .
هرکی یه عالمی داره.... چند وقت پیش با دوستم تو اتوبوس چیزی دیدم که بد جوری فکرم رو مشغول کرد . چیز زیاد خاصی نبود ولی برای من تقریبا خاص بود . چون باعث شد برم تو فکر و به این مسئله که هرکی یه عالمی داره پی ببرم .گفتن این جمله قبلا برای من خیلی کلیشه ای و معمولی بود که فقط به زبون می آوردم ...اصلا شاید به زبون هم نمی آوردم!... دو تا دختر که کر و لال بودن دیدم . قبلا هم کر و لال دیده بودم .یکی از آشنا های دورمون که هردوشون یعنی زن و شوهر کر و لال هستن. اون موقع که اون زن و شوهر رو دیدم یه جورایی خیلی تو فکر نرفتم و به معنی این جمله پی نبرده بودم ...فقط دلم براشون سوخت... و هی آخه آخه می کردم . اون دو تا دختر که یکی شون از اون یکی خوشگل تر بود خیلی عادی با هم صحبت می کردن(البته نه اون صحبت کردن معمولی ...با لب خونی و حرکات دست و صورت!!! ) ...می خندیدن ... غیر مستقيم و از پشت عینک خیلی نگاه کردم که ببینم چیزی میفهمم یا نه...اما هیچی حالیم نشد(یکی نیست بگه مگه قراره تو حالیت بشه!) اونی که باید بفهمه می فهمید و جوابش رو میداد. به نظرم اومد از اين که نعمت گوش کردن و حرف زدن محروم هستن غمی ندارن(خدا از دلشون خبر داره!) . از اين که تو ی جامعه خجالت نمی کشن خوشم اومد . اونقدر این دوتا گرم حرف زدن بودن که منم گرم فکر کردن شدم . وقتی دیدم اینقدر عادی و خوشحال با هم صحبت می کنن و زبون همدیگر رو می فهمن با خودم گفتم : خدا جون تو دیگه کی هستی ! اون دو نفر هم با هر شادی ، غم ، کمبود و مشكلاتي که دارن یه عالم جدا و شاید بهتر از ما آدم های معمولی که در ظاهر همه چی داریم ، داشته باشن و بهتر از ما شکر خدا رو بکنن. خوابیده بودم... در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روز های سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم. به هر روزی که نگاه می کردم ، در کنارش دو جفت جای پا بود . يكي مال من و يكي مال خـــــــــدا. جلوتر میرفتم و روز های سپری شده عمرم را می ديدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد، زیبایی ها لبخند ها، شیرینی ها، مصیبت ها ،... همه و همه را می دیدم. اما دیدم در کنار بعضی برگ ها فقط يـك جفت جای پا است . نگاه کردم ، همه سخت تر ين روز های زندگی ام بو دند. روز هایی همراه با تلخی ها ، ترس ها، درد ها، بیچارگی ها. با ناراحتی به خدا گفتم :"روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمیگذاری. هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم .چگونه ،چگونه در این سخت تر ين روز های زندگی توانستی مرا با رنج ها ، مصیبت ها و درد مندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟" خــــداوند مهربانانه مرا نگاه کرد . لبخندی زد و گفت :" فرزندم ! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود. در شب و روز ، در تلخی و شادی ، در گرفتاری و خوشبختی. من به قول خود وفا کردم ، هرگز تو را تنها نگذاشتم، هرگز تو را رها نکردم ، حتی برای لحظه ای ، آن جای پا که در آن روز های سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم !!!" چند وقتیه تصمیم گرفتم وبلاگمو تعطیل کنم.... نمیدونم چرا یهو این تصمیم رو گرفتم .اگه با نظرات شما قطعی بشه براش متاسفم چون دو هفته اس که از تولد یک سالگیش گذشته.. نظراتتون برام مهم هست .لطفا رو در بایستی نکنید . پس منتظر نظر هاتون هستم.
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم باشد که نباشیم و بدانند که بودیم .... روزی مهجوری به شخصی وارد شد که شهره بود به عاشقی . پرسید :"در کلام تو ، جز از عشق اثری نیست و همواره گفته ای راز خلقت ، تنها در این واژه سه حرفی نهفته است، اما من سالها ست در هر کوی برزن، سراغ آن را گرفته ام و نیافته ام جز ناکامی . آیا در دیاری دیگر میبایست در جست و جو باشم یا مراتبی را باید بپیمایم و یا اینکه هنوز آنچنان سختی نکشیده ام تا به عشقی درخور و شایسته برسم؟" عاشق قدری تامل کرد و لبخند دل نشینی بر لب آورد و جواب داد:"پاسخ تو هم آری است وهم خیر . در واقع تو در راه بوده ای و بی راهه می رفتی. عاشق بوده ای و مهجور از آن . گم کرده ای داشته ای که روز و شب در آغوشت بوده است. سراغ عشق را از همه میگرفتی جز از خودت." مهجور متحیر به میان سخن او پرید و گفت :"چه می گویی؟ من هرچه بیش تر در سخنانت تامل می کنم ، کم تر در میابم و آشفتگی ام فزونی میابد ، قدری روشن تر سخن بگوی." عاشق گفت : "همین شتاب و بی قراریت نشانه ی روشنی از عشق است. در اصل تو عاشقی و خب نداری . عشق جست و جو کردن نمی خواهد، سختی کشیدن نیاز ندارد ، عشق تنها چشم گشودن و آغوش بگشادن می خواهد و بس. اجازه بده مصداقی به تو بدهم تا اندکی از این آشفتگی به در آیی . مادر بزرگ پیر و فرتوتی را تصور کن که تمامی شوق و اشتیاقش ، خود را به بقالی سر کوچه رساندن است تا از اندک حقوق مستمری خود که حتی کفاف او را نیز نمی دهد ، دانه های ریز و شیرین کشمش بخرد و با شور و شعفی وصف ناشدنی ، با ریختن این دانه ها در دستان کوچک و نحیف نوه اش ، عشق را به شیرین ترین شکل و در اوج تجربه کند. عبدالحمید پور اسد این همه تغییرات هدیه تولد یک سالگی وبلاگمه تولدش مبارک! دوست داشتن از ته دل دوست داشتن، علاقه، عشق .. تا حالا بهش فکر کردین...؟؟اصلا همچنين حسی درونتون به وجود او مده؟؟ چند بار ؟به چی به چه کسی ؟مثلا معلم یا یه فرد که گذراست تو زندگيت يا یه شاعر یه عارف یه قصه یه شعر یه سخن؟؟؟...آره دوست داشتن که فقط نباید مخصوص آدمای زنده باشه شامل همه چی از جمله مرده ها، اشیا ، حرف ها سخن ها یا پدیده های طبیعی و ...مي شن .مثلا یکیش خودم تک درختی که وسط یه دشت سبز باشه رو خیلی دوست دارم و عاشق اين جور مناظرم. دوست داشتن، علاقه، عشق کلمه هایی که ممکن زندگی رو دگر گون کنه و به هر سمت و سویی ببره . شايد بعضی مواقع کار دست اون فرد بده و براش دردسر ساز باشه (حکایته اون فیلمه ...میوه ممنوعه )اون عشق انتهاش به تلخی رسیده و این تلخی يك شیرینی داشته که فقط برای فرد عاشق بوده . گاهي تلخی های پایان بهتر تر ين پایانه ....البته به ظاهر تلخی...اگر با شيريني تموم میشد شاید اتفاقات دیگه ای می افتاد .مثل توی فیلم ها که معشوق کشته میشه این شاید در ظاهر به چشم خیلی ها تلخ جلوه کنه ولی این عشق برای عاشق جاودان توی ذهنش با همه ی خاطرات قشنگ میمونه . بگذریم ...میخوام نظرات خودم رو درباره عشق یا بهتر بگم دوست داشتن یه فرد بگم. نمي دونم چه اسمی براش بذارم : عشق ، دوست داشتن ، علاقه؟!؟ واقعا نمي دونم این حس بی نام نشون که نمي دونم از کجا او مده توی دلم بوده و خواهد بود ،جهت زندگی منو مشخص کرده به عیارت دیگه بهم امیدواری داده.... همیشه توی دلم بوده .شهامت گفتنش رو نداشتم به قول يكي از دوستان (خانه متروک ، بريد مقالش رو بخونید!) بهتره به نتیجش فکر نکنی ولی من همیشه به نتیجه و عاقبتش فکر کردم و همین باعث شده که تو دلم بمونه....ابرازش نکردم و نخواهم کرد!مگر اين که خودش احساس منو دربارش بفهمه و نظرش رو درباره من بگه چون نظر اون نسبت به من خیلی برام مهمه....به نظر خودم این برام خیلی شیرین بوده. شاید به نظر بعضی ها این خیلی تلخ و نا امید کننده باشه و لی فعلا که برای من شیرین بوده. شیرین تر از شیرین تر ين خوراکی که تو دنیا هست!!.. البته خیلی فکرا درباره اون طرف تو ذهنم او مده که شاید اون کس دیگه ای رو دوست داشته باشه و کمی ناراحت شدم اما دوباره با خودم گفتم مهم احساس خود مه ! مهم خودم که چه حسی نسبت بهش دارم...................! اگه بگم ابراز کردنش برام سخته شاید باور تون نشه آخه موقعیتش پیش نیومده .نه اينکه فکر کنین من هر کسی رو دوست داشتم هیچی بهش نگفتم. نه اصلا اینطور نیست .اگر ابراز نکرده بودم الان من اینارو از این دنیا برا تون نمینوشتم ... تو اون دنیا می او مدم به خواب تون !(کنارش یه دور از جون هم بگین هر کسی رو که دوست داشته باشم با توجه به شرایط و موقعیتش بهش ابراز کردم و اون هم فهمیده ولی در کل نمي دونم چه اسمی براش بذارم که خو دمو راضی کنم. آخه عشق نیست .ولی یه چیزی شبیه به اونه...منظورم اینه که دیوونه بازی ها و خل و چل بازی های عشق رو نداره ....افراط و تفریط توش نیست. به تعبیر بعضی ها عشقه ولی به تعبیر خودم یه چیزی بین دوست داشتن و عشقه.. با این دوره زمونه ای که عشق شده بازیچه یه مشت دختر و پسر هوسباز نمی خوام اسمشو عشق بذارم.به نظرم این کلمه نجس شده در صورتی که مي تونست پاک تر ين پاک ها باشه. به عقیده بعضی ها عشق میاد و میره ولی این گذرا نیست ...پس نمی خوام عشق بذارم که اون عده بهم بگن خود تو اذیت نکن گذراست.. از یه طرف عشق از دید بزرگان و شاعرانی مثل مولانا و حافظ و ...امید به زندگیه.زندگی ای که تو اون عشق به خدا و افراد پاک باشه امید سرفصل اون زندگیه.... با این حال بعضی ها عبارت عشق به خدا رو استفاده ميكنن ولی با توجیهاتی که من کردم ،ترجیح مي دم به شخصه عبارت دوست داشتن رو استفاده کنم .دوست داشتن خدا...دوست داشتن ... اين طوري بعضی ها هم برداشت های نا بجا و بسیار غلط نمیکنن ونمیگن که طرف عاشق شده حالش خوب نیست !! اکنون دیگر سکوتی در دلم نیست...همه ی حرف های دلم از جنس فریاد است حرفی ندارم که بخواهم با سکوتم بیان کنم ....احساس میکنم که در مقابل این همه پرویی(!!) ها سکوت تسلیمه ... وقتی دوستت تغییر کنه ....وقتی اون ...که فکر میکردی نیست .... وقتی بعضی رفتار هاش تورو به فکر میبره .... سکوتت به فریاد تبدیل نمیشه؟! این سکوتم زمانی از ته دل بود که او هم در برابر من سکوت داشت ولی حالا چی .... خیلی تغییر کرده ..نمیدونم شاید دوستی هایی که درکنار دوستی با من داشته روش اثر گذاشته.... اما خیلی ناگهانی این اتفاق افتاد و منم شوکه شدم طوری که نظرم دربارش عوض شد و هر چی درباره دوستی خودم و خودش بود تغییرش دادم ...هیچ انتظار و توقعی به عنوان یه دوست ازش ندارم... حرفای زیادی درباره اینکه بهترین دوست کیه... چه جوریه زده... ولی دریغ از اینکه خودش یکی حتی یکی از اون ویژگی هارو داشته باشه... بازم با تمام وجودم فریاد میزنم : اونی که فکر میکردم نیست ..تغییر کرد... هیچ انتظار و توقعی به عنوان یه دوست ازش ندارم... فهمیدم که هیچکس جز خودمو البته خدا نمیتونه دوست خوبی باشه... حرفای دلم رو از این به بعد فقط خودم و خودش میدونه... و توی تصوراتم به کسی که دوستش دارم میگم.....
پی ن: اولا :به کنکوری ها یه خسته نباشید از ته دل میگم. دوم:به دانشجو هایی که امتحاناشون تموم شده میگم ایشالا این ترمم بدون مشروطی مگذره سوم و در آخر امشب شب آرزو هاست برای همه و منی که لا به لای او ن همه گمم دعا یادتون نره... ولی به عرضتون برسونم که اگر واقعا اشعار فروغ رو دوست داشته باشین این حرفو نمیزنین ..بله درسته که خودتونم میتونید بخونید اما هرکی یه سلیقه داره و در زمان های مختلفم یه حسو حالی ............ حالا اگر دوست دارین و وسطشم غر غر نمیکنین شعر زیرو بخونید يك پنجره براي ديدن آدمي دو قلب دارد. قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حضورش بي خبر. قلبي كه از آن با خبر است، همان قلبيست كه در سينه مي تپد. همان كه گاهي مي شكند، گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد. گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه و گاهي هم از دست مي رود...
فَروَردینگان (شاید براتون عجیب باشه که من مطلب تاریخی تو این پستم براتون گذاشتم اما علت داره ..اگه یه کم حوصله به خرج بدین و بخونیدش مربوط میشه به روز ۱۹ فروردین حالا چه ربطی داره این روز تولدمه....!!! فَروَردینگان یکی از جشنهای اصیل ایرانی است. در جشن فروردینگان که امروزه بیشتر به جشن فرودگ معروف است، زردشتیان سر مزار درگذشتگان خود (در تهران به قصر فیروزه، گورستان زردشتیان) میروند و برای خشنودی روانها عود و کندر آتش میزنند. در ایران قدیم، به مناسبتهای گوناگون جشنی برگزار میشد و از آنجا که «جشن» نوعی عبادت به شمار میآمد، برگزاری آن رنگ و صبغه دینی به خود گرفته بود. در باورهای ایرانی، برخی از این جشنها، جشنهای واجب بود، مانند گاهنبارها که جشنهای سالگرد آفرینشهای ششگانه (آسمان، آب، زمین، گیاه، چارپای مفید و انسان) هستند و برخی جشنهای مستحب، مانند جشنهای برابری نام روز و ماه. در اعتقادات زرتشتی، ماه را به چهار قسمت نامساوی تقسیم میکردند و هر روز ماه را با نام یکی از امشاسپندان و ایزدان میخواندند. در هر ماه، در روزی که با نام آن ماه همنام میشد، جشنی برگزار میکردند که برخی از این جشنها از عمومیت و اهمیت زیادی برخوردار بودند و تا امروز اعتبار و اهمیت خود را حفظ کردهاند، مانند جشن فروردینگان (۱۹ فرودین)، جشن تیرگان (۱۳ تیر)، جشن مهرگان (۱۶ مهر) و جشن اسفندگان (اسفند ۵). روز نوزدهم هر ماه «فروردین» نام دارد و نوزدهم فروردین جشنی برگزار میشد، به نام «فروردینگان» که به آن «فرودگ» نیز میگویند. فروردین به معنای «فروهرها» و ماه فروردین اصلاً ماه فروهرها و این جشن در تجلیل از فروهرهاست. فروهر (Frawahr) که صورت اوستایی آن فروشی (Fravashi) و صورت فارسی باستان آن فرورتی (Fra-vrti-) است، یکی از موجودات اساطیری ایران و از بحثانگیزترین آنهاست. هر انسانی از پنج عنصر تشکیل شده است:... زندگیتان مثل گل های بهاری .... دلتان مثل خورشید تابستانی ... غم هایتان مثل برگ های پاییزی... و عشقتان به بلندای یلدای زمستان... خوش و کامروا باشید... چند تا عکس براتون گذاشتم اگر مایلید ببینید ==>ادامه مطلب نو زیستن را از بهار آموختم و تغییر کردن را از شاخه های زیبای درختان.... اگر زیبایی این دو را درک نمیکردم هرگز از دنیای خاطره انگیز بچه ها خارج نمیشدم نوزاد بهار بودم و بهار مادرم بود زیباییهایش را نیز از او آموختم....
برایتان تندرستی و نیک روزی در سال نورا آرزو دارم. باشد که سالی سرشار از شادی و کامروایی داشته باشید..
میدونی چرا خدا از همه چیز به آدماش ۲ تا داده به جز دهان، زبان و قلب؟... تا خودشون بگردن و یه هم نفس هم زبون و همدل پیدا کنن...
همیشه قبرستانی در قلبت برای خاک سپاری خطای دوستانت بساز تنها بودن بهتر ازگدایی عشق است ...
گفت : عاشقي مرد ، بيا به يادش لحظه اي سکوت کنيم . گفتم : اگر بخواهيم براي عاشقان سکوت کنيم ، بايد عمري را ساکت باشيم ... يک روز گرم شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند. به دنبال ان برگهاي ضعيف جدا شدند و آرام بر روي زمين افتادند. شاخه چندين بار اين کار را با غرور خاصي تکرار کرد، تا اين که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسيار لذت مي برد. برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکم چسبيد ه بود و همچنان از افتادن مقاومت مي کرد.
گل اگر خــــــــــــــار نـداشـــت، دل اگر بی غــــــــــم بود، اگر از بهر پرستو قفسی تنگ نبود؛ زندگی،عشق،اسارت،قهــــر،آشتی، همـه بی معـــــنا بود سلام ...من حالا حالا ها قصد آپ کردن نداشتم ... ولی انگار دست خودم نیست ...دلم میخواد همتون این ترانه ی زیبای فروغ رو بخونید.... ان کلاغی که پرید از فراز سر ما و فرو رفت در اندیشه ی اشفته ی ابری ولگرد و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی پهنای افق را پیمود خبر ما را با خود خواهد برد به شهر. همه می دانند همه می دانند که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس باغ را دیدیم و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست سیب را چیدیم همه میترسند همه میترسند اما من و تو به چراغ و آب و اینه پیوستیم و نترسیدیم سخن از پیوند سست دو نام و هما اغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست "سخن از گیسوی خوشبخت من است" "با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو فعلا بای آنقدر دل كندن از تو سخت است كه در آخرين كوپه از آخرين واگن قطار نشسته ام تا هر چه قدر مي شود ... دير تر تركت كنم!!! مي پرسم چه كار ميكني؟ مي گويي : آ :آري، كاش ي: يكبار ن:نشان بدهي د:دوستم داري ه:همين!!! امواج زندگي را با آغوش باز پذيرا باش حتي اگر گاهي تو را به قعر دريا ببرد! آن ماهي كه هميشه بر سطح آب مي بينم مرده است!!! چند ريال چند دلار بگو چقدر بيشتر؟ سكوت نكن بگو عشق او ، چه قدر بشتر از من ارزش داشت؟!!!!!!


با این پستم یاد این جمله افتادم .(تیتر وبلاگ یکی از دوستان)



)

بازم از ته دل امیدوارم تو هر رشته ای که میخوان قبول شن و نتیجه شب نخوابیدن هارو بگیرن ...![]()
![]()
يك پنجره براي شنيدن
يك پنجره كه مثل حلقه ي چاهي
در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد
و باز مي شود بسوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ
يك پنجره كه دست هاي كوچك تنهايي را
از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي كريم
سرشار مي كند.
و مي شود از آنجا
خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان كرد
يك پنجره براي من كافيست.
من از ديار عروسك ها مي آيم
از زير سايه هاي درختان كاغذي
در باغ يك كتاب مصور
از فصل هاي خشك تجربه هاي عقيم دوستي و عشق
در كوچه هاي خاكي معصوميت
از سال هاي رشد حروف پريده رنگ الفبا
در پشت ميزهاي مدرسه ي مسلول
از لحظه اي كه بچه ها توانستند
بر روي تخته حرف سنگ را بنويسند
و سارهاي سراسيمه از درخت كهنسال پر زدند.
من از ميان ريشه هاي گياهان گوشتخوار مي آيم
و مغز من هنوز
لبريز از صداي وحشت پروانه اي ست كه او را
در دفتري به سنجاقي
مصلوب كرده بودند.
وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ هاي مرا تكه تكه مي كردند.
وقتي كه چشم هاي كودكانه ي عشق مرا
با دستمال تيره ي قانون مي بستند
و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من
فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد
وقتي كه زندگي من ديگر
چيزي نبود، هيچ چيز بجز تيك تاك ساعت ديواري
دريافتم، بايد. بايد. بايد.
ديوانه وار دوست بدارم.
يك پنجره براي من كافيست
يك پنجره به لحظه ي آگاهي و نگاه و سكوت
اكنون نهال گردو
آنقدر قد كشيده كه ديوار را براي برگ هاي جوانش
معني كند
از آينه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آيا زمين كه زير پاي تو مي لرزد
تنهاتر از تو نيست؟
پيغمبران، رسالت ويراني را
با خود به قرن ما آوردند
اين انفجارهاي پياپي،
و ابرهاي مسموم،
آيا طنين آيه هاي مقدس هستند؟
اي دوست، اي برادر، اي همخون
وقتي به ماه رسيدي
تاريخ قتل عام گل ها را بنويس.
هميشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند و مي ميرند
من شبدر چهارپري را مي بويم
كه روي گور مفاهيم كهنه روييده ست
آيا زني كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد جواني من بود؟
آيا دوباره من از پله هاي كنجكاوي خود بالا خواهم رفت
تا به خداي خوب، كه در پشت بام خانه قدم مي زند سلام بگويم؟
حس مي كنم كه وقت گذشته ست
حس مي كنم كه لحظه سهم من از برگ هاي تاريخ است
حس مي كنم كه ميز فاصله ي كاذبي ست در ميان گيسوان من و دست هاي
اين غريبه ي غمگين
حرفي به من بزن
آيا كسي كه مهرباني يك جسم زنده را بتو مي بخشد
جز درك حس زنده بودن از تو چه مي خواهد؟
حرفي به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم.

با اين دل است كه عاشق مي شويم. با اين دل است كه دعا مي كنيم. با همين دل است كه نفرين مي كنيم و گاهي وقتها هم كينه مي ورزيم... اما قلب ديگري هم هست. قلبي كه از بودنش بي خبريم.
اين قلب اما در سينه جا نمي شود و به جاي اينكه بتپد، مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد. اين قلب نه مي شكند، نه ميسوزد و نه مي گيرد. سياه و سنگ هم نمي شود. از دست هم نمي رود. زلال است و جاري. مثل رود و نسيم و آنقدر سبك است، كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند. بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد.
اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني، او دعا مي كند. وقتي تو بد مي گويي و بيزاري، او عشق مي ورزد. وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...
اين قلب كار خودش را مي كند، نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت، نه به آنچه مي گويي، نه به آنچه مي خواهي.
و آدمها به خاطر همين دوست داشتنيند. به خاطر قلب ديگرشان، به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند.... 
ربطش اینه که ![]()
![]()
حالا اگه دوست دارید بخونید...ادامه اش هم ====>ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
فرا رسیدن نوروز و سال نو را تبریک می گویم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در اين حين باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد آن را از بيخ جدا مي کرد و با خود مي برد. وقتي باغبان چشمش به آن شاخه افتاد، با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد. بعد از رفتن باغبان، مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين بار خودش را تکاند، تا اين که به ناچاربرگ با تمام مقاومتي که از خود نشان مي داد، از شاخه جدا شد و بر روي زمين قرار گرفت.
باغبان در راه برگشت وقتي چشمش به آن شاخه افتاد، بي درنگ با يک ضربه آن را از بيخ کند. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد، بر روي زمين افتاد.
ناگهان صداي برگ جوان را شنيد که مي گفت: "اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود، ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت، که فراموش کني نشانه حياتت من بودم!!!"
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
..."![]()
![]()
![]()


| Design By : Night Skin |






